تبليغاتX
کوچه پس کوچه

کوچه پس کوچه

No Love

05 کرمان

امروز 11 مهر 88

یه دنیا غم

یه دنیا دلشوره

به هر حال زندگی و همین خاطراتش

دیروز که فهمیدم واسه سربازی افتادم 05 کرمان خیلی بهم ریختم

دیشبم کلی گریه کردم اما نه واسه خدمت ، واسه اینکه تو بدترین شرایط این خبر بهم رسید

می دونی آدم وقتی بیوفته تو سرازیری بد شانسی پشت هم واسش بد میاد

اما من مطمئنم که میتونم از پس همه چیز بر بیام و ترمز نبرم

چیزی که واسه من خیلی زیباست اینه که خدا بعضی وقتا راه زندگی رو واسه ما کاملا عوض میکنه

کی فکرشو میکرد پژمان وزیری درسو ادامه نده  ، بعد کاملا گوشه گیر بشه و اتفاقات عجیب و غریب بیوفته تو زندگیش و دقیقا تو همین میون بره سربازی اونم کجا 05 .

خدایا شکرت که حکمتی داری نا منتها 

میدونم این آخر کار نیست اما شروع جالبی

به امید دیدار

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:9  توسط پژمان   | 

سد اين نگاهو بشكن فاصله سزاي ما نیست..

سردی زمستان رو به اتمام است اما سردی نگاهت هنوز پا بر جاست

ای کاش نمی گویم دیگر

تمام دوستت دارم ها را به یک حرف ارزان فروخت

میلاد نزدیک است و فراغ نزدیکتر

دیگر به آسمان یک رنگ هم اعتمادی ندارم

دیگر به روز های با هم بودن اعتقادی ندارم

دیگر برای با او بودن دنبال بهانه نمی گردم

دیگر منتظرش نخواهم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:44  توسط پژمان   | 

زندگی زیباست اگه تو بخواهی....

آرزویش روزهای آفتابی ست و سلامش پر از لبخند

دلش به زلالی آب و چشمانش به زیبایی آسمان

رویایش با من بودن و افکارش پروانه ای

او در آستینش گوهری از محبت دارد و

بر پیشانی خود نشانی از سپیده ی صبح

دلش به یاد من می تپد و من نیز

هر صبح به عشق گل رویش چشم می گشایم

با صدای دلنشینش از خواب برمی خیزم و

با نغمه لالایی های فرشته گونه اش چشم می بندم

به یاد او می خوابم به عشق او نفس می کشم و به امید او زنده هستم و

تنها او را دوست می دارم   1E+030

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:47  توسط پژمان   | 

اگه پیشم می موند دیگه جز اون به هیچکی دل نمی دادم....

او رفت به سادگي يک پلک به هم زدن وحتي براي آخرين بار نتوانست تا بفهمد که

عشقش فقط يک روياست اما من ماندم ....نه نه نه!!! تنها نماندم به سادگي همان

پلک زدن عشق را در باغچه اي کوچک اما زيبا کاشتم تا که بهار ثمره اش را نظاره گر

باشم و سايه ي پر از مهرش را بر سرم داشته باشم.او رفت بي تفاوت من بي تفاوت

تر از او-او رفت بي خداحافظي و من خندان او را ترک کردم و به دست سرنوشت

سپردمش تا که با آرزوهايش و در آن کاخ زيبايي خيالي و آن مرد سوار بر اسب سپيد

قصه و خيال پوچ برگشتن دوباره به کنار من به زندگي در قفس کرکس ها ادامه دهد و

روز به روز به تباهي برسد.او رفت تا نشان دهد که زندگيش نیازمند است به چه

خيانت بزرگي و معني واقعي نام مرا در خودآشکار کند آري پژمان را در خود معني

بخشد و پژمردن را از من بزدايد و به سرشت خود پيوند زند.او رفت و ديگر خواهان

بازگشتش نخواهم بود.

حتی برای ترحـــم هم دیگر فرصتی نیست ای عزیز جان من

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:31  توسط پژمان   | 

خلوت خویش

امروز در بستر سرمای خیالم  گل یخی شکفت اما بی صدا

آری گلی شکفت گلی زیبا اما بی بو

گلی خوشرنگ اما سرد

گلی خیالی که فقط نامش گل است و  تنها دورنمایش نصیب ما می شود

***

آرزو دارم که به آسمان بپیوندم

آرزو دارم ستاره ای باشم که شب به شب یاد و خاطره ی عشقی زیبا را به تصویر کشم

آرزو دارم همرنگ مهتاب گردم تا به ظلمت شب نوری عرفانی بخشم.

آرزو دارم سیمرغ قله قاف عطار شوم یا که دانه های انار شعر سهراب

ای کاش که ما باده ی خیام بودیم یا که صورت گر نقاش

ای کاش که رند و خراباتی و دیوانه ومست

 شیرینی آن شاخه نبات حضرت حافظ شیراز

ای کاش که باب ثالث گلواژه های سعدی شیرین بیان

یا که گل شاخه ای از بوستان منثورش

اما افسوس صد افسوس که ما در قفس مرغ سحر ناله کنانیم و تنها بهار است داغ دل ما را می داند و بس

و دو صد افسوس که نوای نی به گوشمان نمی رسد اما جدایی های مثنوی را به سادگی لمس می کنیم

و باز هم افسوس که نام و نشانمان پژمان است و پیاممان خزان است و کلامان ناتمام و زبانمان ناتوان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط پژمان   | 

مرا میبینی و هر دم زیارت می کنی دردم...

حالی از ما نمی پرسی دوست

نمی دانی که چه آشفته حالم و چگونه بر گونه هایم دانه های اشک سرازیرند

چند سالی ست نگاهم به در است تا که تو باز آیی

شاید که تو ای یار چو نسیم سحری با طرب و ناز آیی

بر چهره غم زده ام بنگر که سمبل نامم شده و حزن را ببین که چطور همسانیش را با پژمان نمایان کرده

آری منم آن بی کس و تنها که فقط خانه بدوشی ست سرایش

و

فقط غصه و درد است دوایش

و

فقط ذکر تو می کرد شب و روز 

و

به جز نام تو نیست بر لب خشک و صدایش

باز هم میگویم دوستت دارم هرچند که جفا می کنی آخر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:43  توسط پژمان   | 

همه چیز....

این بلاگ به .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 21:38  توسط پژمان   | 

5 مرحله تكامل عشق
1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو
مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي: هنگامــي روي مــــي دهد كه
جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان
ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي: هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.
دلربايي خالصانه:هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.
نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط پژمان   | 

مفاهيم عشق

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا  امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـورغريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف  كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر  دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت  داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از  جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد.  اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد:  صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.

 

منتظر بخش بعدی باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:54  توسط پژمان   | 

دو سه شبه که چشمام به دره..........

امشب بازم امدم تا بنویسم

از چی و از کی٬نمی دونم            فقط میدونم که آدما از آدما زود سیر میشن

امشب  شب سرد و بی خاطره نیست -- امشب از اون شباس که پایه ی همه چی هستم

چند وقتیه هوس یه پنج سیری عرق کردم بد رقم

ای بابا گذشت - دیگه گذشت اون زمونا که با مسعود میشتیم پای پیاله

به قول معروف دیگه یادمون رفته کیشمیش چه مزه ی بود و گندم چه رنگی

امشبم کم کم میگذره فردا می شه کی فردا رو دیده---شاید یه چیزی شد -شاید هم نه

اینم از پست این دفه

نه عشقی بود نه شاعرانه --- خودمونی خودمونی بود.

<به قول بچه بامرامای محل به فرما تیلیت>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 1:35  توسط پژمان   | 

سپیده دم

آنگاه که از آشفتگی به بی راهه ها سر می زدم

                                                                     و آنگاه که دست به آسمان بر آوردم به سوی آسمان

                                                       ****************

از خدای خود خواستم تا به من مهر ورزد و از زیبایی های هستی قطره ای به من ببخشد

دیری نپایید که خداوند بهترین و زیباترین فرشته ی هفت آسمان را به من هدیه کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:30  توسط پژمان   | 

دنیای با تو بودن دنیای ناشناسه
وقتی نگین چشمات لبریز التماسه
با اون لبای بسته حرفای تازه داری
خوندم من از نگاهت انگار دوسم نداری

آتیش نزن به جونم
خودت با من می سوزی
یادت باشه عزیزم
دوستم داشتی یه روزی

دنیای با تو بودن اگرچه زندگیمه
اما به پات نشستن از روی سادگیمه
چشمام اگه یه روزی نخواد تورو ببینه
بهتر که تا قیامت در انتظار بشینه

آتیش نزن به جونم
خودت با من می سوزی
یادت باشه عزیزم
دوستم داشتی یه روزی


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:2  توسط پژمان   | 

همه جا رو گشتم از تو ....

ای کاش دوستت  نداشتم ٬ ای کاش دلم برایت تنگ نمی شد.

ای کاش همیشه تو را داشتم٬ لااقل آرام شبهایم بودی٬

مونس روزهای پر غمم بودی.

هیچوقت تمام حرفهایم را با تو نگفتم٬

هیچگاه به خود اجازه ندادم که موجب رنجشت شوم.

تو لطیف تر از آنی که سنگ صبور غمهایم باشی.

تو تمام وجودم ٬ قطره قطره هستیم و نابترین

هدیه خداوندی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 14:44  توسط پژمان   | 

تا حالا فکرش رو کردی .....

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي

بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد

 فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با

 عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي

 سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني

 که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته

 که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي

دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر

 يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :

ديگه نمي خوامت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:8  توسط پژمان   | 

دیگه دیره

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم؟
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه بره در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سری است خدایی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:11  توسط پژمان   | 

سلام................!

salam  khobi man omadam enam .

khob khoshhalm tonesam vaast cheze benevesam

be harahal omidavarm to har karet movagh bashi

be ghole khodet cheshmaha ra bayd shost

ghorbonet  bay

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:54  توسط پژمان   | 

این دیگه فکر نداره ....

 

The End

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:17  توسط پژمان   | 

ّ×-×دلم برات تنگ شده جونم×-×

اولین باری که تورا در کنار خود دیدم احساس غریبی داشتم

حسی شبیه دوست داشتن ـ شاید هم حسی مثل دلواپسی

هر چه که بود - مرا همانند یک برگ خشک از جا بلند کرد

اولین بار که با تو بودن را لمس می کردم - برای باتو بودن از خدایم

تشکر کردم.

با تو بودن برای من چون یک خواب بود اما .....!!!

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 21:8  توسط پژمان   | 

شانه هایت را برای گریه کردن دووست دارم

سلام و باز هم سلام

بهار سر آمد و عطر شکوفه ها  - سبزی درختان و صدای چهچه بلبلان را با خود آورد

اما آنچه را که من نیازم گرمی بوسه های توست .

امروز نیز همچو دیروز ها گذشت - گذشت بی تو - بی صدا - سرد و بی بهار

فردا خواهد آمد --  روز ۱۳ فروردین

فردا هم می گذرد ======> بی تو

<<<ذکر همیشگی :::: دوستت دارم:::>>>

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:38  توسط پژمان   | 

سال نو مبارک

سلامی به گرمی...

 

با سلام و عرض تبریک به مناسبت

سال نو و آرزوی مووفقیت

روزافزون همه شما

۳ سال از تولد دوباره من می گذرد

اما بدون او.........

باز تنهاترینم و هیچکس برایم

شاخه گل آرزوهاراهدیه نمی آورد

باز هم عاشق ترینم اما...

امسال نیز گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:48  توسط پژمان   | 

بعد از تو - عادت مرگ است

امروز روز تلـــــــــخی بود آری تلخ تر از آنچه که بر تو گذشــــــــــــت

                                ای آسمان باریدن کار من است امروز اما ابری در من نیست

عشق را در یک کلام معنی می کند دختــــــــرک کنـــــــــــار پنچره

                                با شاخه گلی سرخ مرا فرا می خواند عســــــــــــل بانوی من

امروز که گذشت با تو اما سخت- حتی سختی خاطره ها زیباست

                                زیبا مثل آب شدن برف ها و مثل گریستن گل یخ در پایان سرما

                    این هم امروز که دیروز نگرانش بودیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:52  توسط پژمان   | 

دلم گرفته

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

               

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:53  توسط پژمان   | 

برو دیگه دیره یهگه تو قلب من جات نیست

    نامه تو پيش رومه                          همه حرفات ناتمومه

قصه عشقی که ساختی                      قصه بارون و بومه

  فصل پاييزم گذشت و                        تا بهار چيزی نمونده

سنگدلی هات سرجاشه                     بی وفايی ناتمومه

  کار من از تو نوشتن                         قصه هام رويای خامه

شعر من ارزونی تو                             گرچه شعرم ناتمومه

                                                                                      ((تقديم به تو که بی وفا ترينی))

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 18:53  توسط پژمان   | 

نیایش اینترنتی

 

خدا رو دوست دارم

خدا رو دوست دارم
چون با هر user name که باشم منو connect مي کنه
خدا رو دوست دارم
چون تا خودم نخوام هيچ وقت منو dc نمي کنه
خدا رو دوست دارم
چون با يه delete هر چي بخوام پاک ميکنه و فرصت دوباره ميده
خدا رو دوست دارم
براي اين همه  wallpaper که هميشه update مي کنه
خدا رو دوست دارم
با اينکه بعضي وقتا بد جوري  نا فرماني مي کنم منو boot نمي کنه
خدا رو دوست دارم
همه چيمو مي دونه ولي send to all نمي کنه

 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 2:47  توسط پژمان   | 

چند قدم تا رسیدن؟؟!!!

سخنی از زبان فریدون مشیری

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي  بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي  ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 2:37  توسط پژمان   | 

شبی ديگر

آنکه با خود سوزی ما سوخت دامان تو بود

سلامی دوباره به تو نازترين فرشته آسمان و تو ای شيرين تر از

رويای شبانه از برای تو مينويسم آری تو ،تو که از من گريزانی

و هردم بيشتر به من نزديک می شوی . به تو ميرسم من

از برای تو سرودن و از برای تو چشم را گوشدن و از برای

تو سر بر بالين شب نهادن،هرچند مدتی ست که بی خوابی

تنها رفيق لحظاتم شده و جز اشک برگونه هايم کسی بوسه نميزند.

((اين هم امروز که ديروز نگرانش بوديم))


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 4:4  توسط پژمان   | 

شب یلدا...

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد...

شب یلداست؛ چه شبی است نازدانه! شب فال...
***
حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند...
سعدی که رندانه؛ مولانا که پاکبازانه؛ حافظ که عارفانه؛ و من نیز خلواره... عاشقیم!
دوست خوبی است حافظ که این فال را برایم می‌سراید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن‌که خدمت جام جهان‌نما بکند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند


و باز شاهد زیرکانه‌ی حافظ...
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


باز یک شب یلدای دیگر را پشت سر گذاشتم

اما بدون تو --<<<<عزیز جان من>>>>--

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 4:7  توسط پژمان   | 

سلامی دوباره

برخيز و ببين ای عاشق که به انتظار چه نشسته اي بيهوده

شب ها و روز ها ميگذرند و بيهودگی همچنان پابرجاست

از کنار من ميگذری ، ميدانم که دوستم داری و ميدانی

که دوستت دارم، می دانی که پری چهره اي و منم

آن ديوانه ترين سرگشته کوچه باغ دوستت دارم ها

 مرا ببوس




THE END

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:52  توسط پژمان   | 

کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم

سلام بر زندگی شاد بر دوستی بر آشنایی دوباره

آری
آشنایی دوباره سلام بر عشق

ای دوست برگرد - برگرد تا با تو جان تازه بگیرم - تا پر بکشم تا از اینجا بروم

برگرد که به به تو محتاجم .

دوستتدارم ها با تو جان میگیرند با آغاز می کنند شاعران دلسوخته غمنامه یشان را ...


چشمهایم به راه است هنوز<<<<<>>>>> ای عزیز جان من

  <<<<<<من برای با تو بودن یک ترانه می خواهم>>>>>>

            من از نهایت شب حرف می زنم

                                                         من از نهایت تاریکی

           و از نهایت شب حرف می زنم

                                                      اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

                         و یک دریچه ای که از آن  

                                              به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

                                                                           فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 19:28  توسط پژمان   |